این وبلاگ شخصی است
بعضی وقتا اینقد خجالت می کشی پیش کسی که خیلی روت حساب میکنه ک دوست داری زمین دهن باز کنه و بری توش .... + حاله الانه من اینه!!! تا حالا تو عمرم اینقد آب نشده بودم ، اونم پشت تلفن... اونم پیش رئیس دانشکده... مرداب به رود گفت:چه کردى که زلالى؟! جواب داد:گذشتم... دلم سخت مى گیرم...از نگاهت که مرا میبیند... اما مرا نمىبیند... اشتباه من این بود .... هر جا رنجیدم ، لبخند زدم .... فکر کردند درد ندارد، محکم تر زدند ...!!!... به زخمهایم می نگری ... ؟! گذار باور کنم ... دله من مونده رو دستم. دلی که دارو نداره آدمه... وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک “به من چه” پاسخ میگیری …”به کسی چه” که چقدر تنهائی روزه ی سکوت می گیرم خدا را دوست بدارید حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که بجای افکارش ، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آّبی نامیدند! دکتر شریعتی پشت همین چراغ قرمز مقابل پنجره ات نرده کشیده ای تا عاشقانت دخیل ببندند! و من بیمناکم از کلیدی که قفل احساست را بگشاید، و دستی که پنجره ات را !!! هروقت شکست خوردیم آن روز ها پایه های عشقمان آنقدر محکم بود که میشد... تخت جمشید را بر آن بنا کرد!!!
درد ندارند دیگر ...
روزی که رفتی ،
مرگ تمام درد هایم را با خودش برد !
مرده ها درد نمیکشند ... !
حرف آخرم این است ...
برنگرد دیگر !!
زنده ام نکن ... !
دست هایم ،
توانایی این را دارند
که کلمات ِ یخ زده ات را گرم کنند ...
تا با من حرف بزنی!!!
و تا
افطار ِ صدایِ تو نمی شکنمش...
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریض. اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آخر خوب می شی یا میمیری. اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به... جهنم. اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره.
دکتر علی شریعتی
حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید.
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که
خودت بیایی، با دل خود، نه با آرزوی من...
اعتراف کردم که دوستت دارم!
تا هرجا مجبور شدی کمی مکث کنی ،
،یاد عشقمان بیافتی
چه می دانستم قرار است بعد از من
. . .تمام چراغ های زندگی ات سبز شوند
بهموم گفتن شکستت پلیه برای پیروزی های آیندت...
شرکت پل سازی زدیم...
نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در سهشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در سهشنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
چرا انقدر نگرانید؟ ...!!!ا
نوشته شده در جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در سهشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
تو را آرزو نخواهم کرد، هیچ وقت!
نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |

