این وبلاگ شخصی است
به زخمهایم می نگری ... ؟! گذار باور کنم ... دله من مونده رو دستم. دلی که دارو نداره آدمه... وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک “به من چه” پاسخ میگیری …”به کسی چه” که چقدر تنهائی روزه ی سکوت می گیرم خدا را دوست بدارید حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که بجای افکارش ، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آّبی نامیدند! دکتر شریعتی پشت همین چراغ قرمز مقابل پنجره ات نرده کشیده ای تا عاشقانت دخیل ببندند! و من بیمناکم از کلیدی که قفل احساست را بگشاید، و دستی که پنجره ات را !!! هروقت شکست خوردیم آن روز ها پایه های عشقمان آنقدر محکم بود که میشد... تخت جمشید را بر آن بنا کرد!!! فرصت نشد بگویم مرا ببخش ساده بودم سادگیم را ببخش فرصت نشد بگویم خطاهایم زحد گذشت رفتی و بار گناه تا ابد بر دلم نشست فرصت نشد بگویم و دیدگانم خیره ماند تا روزی تورا ببینم و از ته دل بگویم مرا ببخش کمتر از دو روز دیگه تا سال جدید مونده. میخوام از همه مخصوصا توو که داری این مطلبو میخونی خواهش کنم که ببخشی و حلالم کنی. به احتمال ٩٩درصد این دیگه آخرین پستمه و اینجا برای همیشه بسته خواهد شد. دوستتون دارم دوستای خوبم. سال جدیدتون هم مبارک. به دار و ندارم نگـــــــــــاه کن که هیچ به جز عاشقی نماند تمامِ وجودم همیـن دل است تمام دلــــم بیقـــرار توست! دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..." خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن." او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.." آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند .... او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد. فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!" زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟ دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..." خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن." او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.." آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند .... او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد. فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!" زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟ دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..." خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن." او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.." آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند .... او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد. فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!" زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟ نوز نمی دانم نمی توانم، یا نمی خواهم همه چیز جمع شود کنار هم... اصلا می شود همه ی آنچه داشتیم را کنار هم جمع کنم... نمی شود... بهتر است که نشود... طعم هایشان قاطی می شود... بگذار تلخ ها تلخ بمانند و شیرین ها شیرین...
درد ندارند دیگر ...
روزی که رفتی ،
مرگ تمام درد هایم را با خودش برد !
مرده ها درد نمیکشند ... !
حرف آخرم این است ...
برنگرد دیگر !!
زنده ام نکن ... !
دست هایم ،
توانایی این را دارند
که کلمات ِ یخ زده ات را گرم کنند ...
تا با من حرف بزنی!!!
و تا
افطار ِ صدایِ تو نمی شکنمش...
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریض. اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آخر خوب می شی یا میمیری. اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به... جهنم. اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره.
دکتر علی شریعتی
حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید.
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که
خودت بیایی، با دل خود، نه با آرزوی من...
اعتراف کردم که دوستت دارم!
تا هرجا مجبور شدی کمی مکث کنی ،
،یاد عشقمان بیافتی
چه می دانستم قرار است بعد از من
. . .تمام چراغ های زندگی ات سبز شوند
بهموم گفتن شکستت پلیه برای پیروزی های آیندت...
شرکت پل سازی زدیم...



نوشته شده در چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در سهشنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
چرا انقدر نگرانید؟ ...!!!ا
نوشته شده در جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در سهشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
تو را آرزو نخواهم کرد، هیچ وقت!
نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
به قلم هدهد عابر! () |
نوشته شده در دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
به قلم هدهد عابر! () |

